تبليغاتX
بيگانه
 

________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________

تصاویر سبلان

ديري ديري ديريد ديريد دي دي دي (آهنگ پلنگ صورتي)

_ جانم

_ سلام - منم شهريار !

_ بازم تويي كلنگ؟ مگه بادوما به دستت نرسيد؟

_ بادوم كيلو چنده؟ سبلان رو بچسب - جور شد !

اينجا بود كه احساس كردم يه تغييراتي توي كوونمون داره شكل مي گيره - خلاصه بد جشنواره اي بود.»»»

(دوشنبه) قرار بود 9 شب پل برق باشم. هول هولكي ليست حسن آقا رو چپوندم توي كوله. خيلي دير شده بود - توي آژانس كه نشسته بودم همش به اين فكر مي كردم نكنه توي كوله كشي كم بيارم؟ هر چي باشه بيست كيلو كوله بود. آخه بگم خدا تفتت بده سيب زميني و پياز و هويجت واسه چي بود؟ آخه كنسرو چشه؟ الهي خوره بيوفته به اون واشري كه بلاي جون اين درز گشاده.. »»»

نيم ساعتي مي شد كه از ماشين پياده شده بودم - از كسي خبري نبود؟ نه كوه نوردي - نه اتوبوسي - نه كوله اي؟ كه ناله ي گوشيم بلند شد. دهنه رو كشيدم - داييم بود گفت هويج جان پل برق اوني كه تو روشي نيست بيا پل اينوري »»»

سلام دايي جون - به به عجب ماچي! پس شهريار؟ آهان تو اتوبوسه! خوب اتوبوس كو؟ هه هه هه گفتم اين ابوغراضه چيه اينجا قد علم كرده؟ خوب آقا عرضي نيست. شما بريد به كاراتون برسيد خودم هوا شهريار رو دارم. »»»

تلق و تولوق اتوبوس افتاد. توي يكي از پارك هاي قزوين توقف كرديم - يه نيم ساعتي رو واسه تخليه تفاله معده ي اهالي گروه در نظر گرفته بودن. گفتيم ما هم بريم يه حالي به معده مون بديم. »»»

كارم كه تموم شد - پا شدم كمربندم رو سفت كنم كه متوجه كوون برهنه همنوردم شدم. ديواراي كوتاه دستشويي رو نگاه مي كردم كه متوجه سطح شيب دار كف دستشويي شدم. به نحوه اي كه وقتي بلند مي شدي مي تونستي از بالا دستشويي جلويي رو ديد بزني. همينطوري با نگام داشتم شيب كف دستشويي رو دنبال مي كردم كه لرز تموم جونم رو گرفت. با هراس پشت سرم رو نگاه كردم ديدم يه آقاي سن و سال رفته اي دارند از دستشويي پشت سري به بنده لبخند مي زنند. موبايلم رو در آوردم يه زنگ به شهريار بزنم ببينم سالمه يا نه؟ آنتن نمي داد. با سرعت از دستشويي زدم بيرون. جالب بود بيرون از دستشويي آنتن مي داد. »»»

تمام شب رو توي اتوبوس بوديم. شهر هاي كوچيك و بزرگ زيادي رو رد كرديم. اكثر مسير رو خواب بودم ولي تابلوهايي كه يادمه به قرار زير بود: بستان آباد - دوزدوزان - سراب. تابلوي مشكين شهر رو هم خوب يادمه ولي قبل از رسيدن به اونجا يه جاده انحرافي رو پيچيديم به سمت قله. (يادم بندازيد اسامي و ساعت رسيدن به هر شهر رو از شهريار بگيرم تا توي وبلاگ ثبت كنم). صبونه رو يادم نيست ولي نهار رو توي يكي از مناظر اطراف سبلان زديم. پاي قله سوار لندور(land over) شديم و تا پناهگاه رو يه نفس رفتيم. ارتفاع 3700 - عجب پناهگاه قيقي بود - به شكل مسجد ساخته بودنش. شب رو كنار پناهگاه چادر زديم و تا صبح خواب راحتي داشتيم. »»»

(چهار شنبه) دو تا قرص استوزولاميد(مخصوص ارتفاع) انداختيم بالا و ساعت 6:20 صبح پناهگاه رو به مقصد قله ي سبلان ترك كرديم. 10 صبح به قله رسيديم. يه نيم ساعتي كنار درياچه سبلان نشستيم. هوا خيلي سرد بود و اطراف درياچه رو يخ و برف پوشونده بود با اين حال حسن آقا يه شناي مفصل كرد كه همراه بود با حيرت گروه هاي ديگه مخصوصا يك گروه اهوازي. ناگفته نمونه بنده و آقا شاهين هم تا زانو رفتيم توي آب. »»»

يه شب رو توي سرعين سپري كرديم. رفتیم آب گرم گاوميش گلي - خیلی باحال بود. یه ترکی به زبون خودشون می خوند و بعضی از جاها رو همه ی ششصد - هفتصد نفری که تو آب بودن به زبان ترکی همراهی می کردن. کلا در تمام مسیرهای ترک نشینی که ازشون گذشتیم اتحاد ترکها به خوبی ملموس بود. قبل ازین چیزای زیادی ازشون شنیده بودم یکی اینکه اصلا جماعت پارس رو تحویل نمی گیرن که برعکس خیلی هم آدمای مهمان نواز و خوش برخوردی بودن و یکی دیگه هم که همه ی شما بارها شنیدید و تکرار اون به جز اینکه باعث رنجش دوستان ترک میشه فایده ای نداره. (غمت رو نبینم دنیزگونش) عرض میکردم این یکی هم به جز یکی دو مورد اصلا صحت نداشت. »»»

از وقتی که سرعین رو ترک کردیم مسانه ی مبارک خبر از انفجار می داد.. بالاخره یکی دو ساعتی گذشت تا آقای راننده رضایت دادن تا در یکی از همین شهر های اردبیل استراحت کوتاهی داشته باشیم. و دوباره بنده به اتفاق جمعی از همنوردان رهسپار دستشویی شدیم. آقا همین که کارمون تموم شد سرایه دار جلومون رو گرفت و خیلی محترمانه عرض کردند پولش رو ندادید؟ سید کریم حسن آقا رو مخاطب قرار داد و گفت حسن آقا ما که دو تا باد داشتیم و یه شاش خالی شما چی داشتید؟ همینجا بود که سرایه دار بنده خدا از شدت خنده چسبید به کف و گفت: آقا این دفه رو مهمون ما. این حرف سرایه دار همه ی اساتید محترم رو چسبوند به سقف و خلاصه اون روز ریدن بامزه ای داشتیم. »»»

بالاخره همه ی عوامل دست به دست هم داد تا اتوبوس از این سربالایی چکیده حال بالا بره. همین که به قیق تپه رسیدیم دریاچه نئور پیدا شد. شب تا صبح آتیشمون به پا بود. اولش یکی دو ساعتی رو با خوندن ترانه های تخمی و رقص جواتی عزیزان گذروندیم و بعدشم تا صبح دسته جمعی ترانه های اصیل ایرانی رو خوندیم که در کنار بازتاب مهتاب بر روی سطح دریاچه شب به یادمادنی رو در خاطرمون جا داد. مرغ سحر - یار دبستانی - مرا ببوس - سیمین بری - شد خزان - کلاغا - الهه ناز - و .... خیلی زیبا و به یادماندنی بود... صبح ساعت 6 از شدت سرما به کیسه خواب گره خورده بودم که حسن آقا با لگد بیدارمون کرد که یا علی... بازم این معده ی لامروت بی تابی می کرد با شهریار زدیم به دامن طبیعت. یه دویست سیصد متری رو از تپه بالا رفتیم و اون پشت مشته روی یه خلبار علف نشستیم. یه مقداری ریدیم که یه چیزی از پشت بوته موته ها تکون خورد. گفتیم نکنه ماری یا عقربی باشه. استرس تموم جونم رو لرزوند. گفتم بیخیال ما که از دنیا خیری ندیدم بزار آخر عمری با خیال راحت برینیم. بعد یه مقدار دو-دوتا چهارتا کردیم دیدیم اینطوری نمیشه - پس انسانیت و روحیه بشر دوستانمون کجا رفته. حالا گیریم مار یه جا رو نیش زد حالا ما هیچی اون بد بختی که می خواد مک بزنه و زهر رو تف کنه بیرون چی؟ نه آقا اینطوری نمی شه شلواره رو کشیدیم بالا و از خیر اون سه چهار کیلو تفاله ی باقی مونده و اون تپه نوردی سیصد چهارصد قدمی برای استخراج همین مقدار گذشتیم. »»» 

(خیلی وقته ننوشته بودمم - الآن که حالش نیست - اگه اومد خبرتون می کنم احتمالا در ادامه همین پست ولی باقیشم اگه بخوام به صورت خلاصه بنویسم : جاده ی خلخال خیلی قشنگ بود - همش جنگل. توی همین جاده لاستیک اتوبوس از شدت ترمز های بیش از حد بر روی سرازیری ها ترکید. بعدشم رفتیم رشت و اونجا 10 دقیقه شنا کردیم. پایان....)

برای دیدن تصاویر اینجا را کلیک کنید


[لينك ثابت] | توضيحات : ثبت شده توسط بيگانه در سه شنبه 1 مرداد1387  ساعت 0:31 |
سه تا ریاضی

دوتا فیزیک

۰ تا شیمی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عربی صفر درصد

ادبیات ۳۰ - ۴۰ درصد

دینی ۲۰ درصد

زبان منفی ۳-۴ درصد

 

 

در کل از عمل کرد خودم راضی ام


[لينك ثابت] | توضيحات : ثبت شده توسط بيگانه در یکشنبه 9 تیر1387  ساعت 1:48 |

 

درد ها براي نوشتن نيست براي فراموشي است - اما از آنجا كه لحظه ي خواندن هيچگاه به اندازه ي زمان نوشتن درد آور نيست مي نويسم تا در آن لحظه ي خاص كه وقت مرور خاطراتم را دارم با به يادآوري گذشته و به واسطه ي داشتن آرامش كيف كنم.

_______________________________________________________________________________

فرزندم آينده را امروز بساز!!! البته اگر اهل كيف هستي.


[لينك ثابت] | توضيحات : ثبت شده توسط بيگانه در دوشنبه 3 تیر1387  ساعت 1:44 |

 

در آينده به نيت تمسخر بر آنچه كه امروز انجام داده ام لبخند خواهم زد و اكنون بر انديشه ي فردايم كه شرايط امروز را درك نخواهد كرد قهقه سر مي دهم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چهره ی بنده در حال انتخاب عنوان مناسب برای این پست : 

 


[لينك ثابت] | توضيحات : ثبت شده توسط بيگانه در دوشنبه 20 خرداد1387  ساعت 21:33 |
تلاشم براي رنگ كردن بي فايده است. همه ي رنگم را همين توخالي ها بلعيدند. شايد از

همان اول هم بنا بوده اين نقطه ها توخالي باشند.

 


 حالا كه خوب فكر مي كنم مي بينم نقطه ي تو پُر معني نمي دهد. اصلا نقطه تو خالــــــي اش خوب است.


[لينك ثابت] | توضيحات : ثبت شده توسط بيگانه در چهارشنبه 15 خرداد1387  ساعت 18:16 |

آفتاب مي تابيد - به مسافتي صد متري از فاصله ي سكويي كه بر رويش نشسته بود مردم پياده و سواره در رفت و آمد بودند. ابرها را تماشا مي كرد و در عالم درون همزمان با سالروز تولدش هديه اي را توقع داشت. زماني كه بدنش از شدت تابش پرتو هاي خورشيد كه خود را دور تر از آن ابر هاي سفيد در پس زمينه آبي رنگ آسمان نشان مي داد كاملا گرم شده بود دخترك آمد و همراه آن لحظه اي افكارش از گرماي خورشيد به سفيدي آسمان تغيير مكان داد. تفكر به آسمان آبي رنگ بدنش را از گرماي خورشيد دور ساخته بود و حالا دماي بدنش به واسطه ي چسبيدن به بدن گرم دخترك افزايش مي يافت. مچ پاهايشان در هم - پهلو به پهلو و دستها مشغول لمس يكديگر - دخترك لب مي جنباند و او بي توجه سعي داشت تا علل گرماي بدنش را در آن لحظه ي خاص از يكديگر تشخيص دهد. حركات رفت و برگشتي دست دخترك افكارش را از ميان لايه هاي پيچ در پيچي كه او را با پرتو هاي گرم خورشيد رو در رو مي ساخت و آنچه كه سبب مي شد زمان بايستد تا اين پرتو ها هرچه زود تر افكارش را لابه لاي قدرت هاي ناشناخته و مكان هاي اعجاب انگيز جزقاله كند به صورتي نيرومند خارج ساخت. نيرويي كه از اولين ساعات شكل گيري حيات بوده است - در ازاي گذشت زمان تقويت شده و مدت درازي است كه به صورتي بسيار عادي و طبيعي فعاليت مي كند اما براي او نيروي جديدي بود كه همه ي دردها را از سوي سوالهايي كه در آنجايي كه علت وجود ندارد به صورتي عذاب آور علت ها را مي پرسد با سرعت غريبي به سمت خود مي كشاند و آن ها را در زير سرعت و گرماي خود از بين مي برد.


[لينك ثابت] | توضيحات : ثبت شده توسط بيگانه در یکشنبه 5 خرداد1387  ساعت 15:50 |
از امروز تا 

.

..

.

..

.

..

.

مجازی رو بی خیال واقعی رو بچسب !!!


[لينك ثابت] | توضيحات : ثبت شده توسط بيگانه در شنبه 7 اردیبهشت1387  ساعت 13:1 |

من كودكي پاك و معصوم - بي گناه - نابلد - بي تفكر - بي تكلم - بي اختيار و بي خبر از آنچه در پيش خواهم داشت. در حالي كه به شدت اشك مي ريختم بدون آنكه كسي ازمن بپرسد آيا اين دنيا را دوست داري يا نه ؟ مرا به اجبار درگير اين دنيا با تمام زشتي ها و زيبائي هايش كردند. از آن روز 19 سال گذشته است. من كودكي شاد - بي خبر - نادان تنها با ديدن يك لبخند به وجه مي آمدم و ذوق زده و خندان با ساده ترين و كم ارزش ترين وسايل سرگرم مي شدم. من شيفته ي ياد گرفتن و بسيار كنجكاو تمام صداهايي را كه مي شنيدم به دقت گوش مي دادم و با همه قواي خود سعي مي كردم تكرار كنم و درحالي كه پدر و مادرم دست هايم را گرفته بودند كف پاهايم براي اولين بار زمين را لمس كرد.

از آن روزگار سالها گذشته است و من تحت تاثير شرايط و محيطي كه در آن رشد پيدا كرده ام و با توجه به آن ذاتي كه صاحبش بودم بسيار متحول شده ام. ديگر آن كودك پاك و ساده نيستم - كارهاي زشت و ناپسند زيادي ياد گرفته ام كه از انجام آنها لذت مي برم - از قدرت تكلم بهره مند شده ام و به وسيله ي آن دروغ ها گفته ام - تهمت ها زده ام - ناسپاسي ها كرده ام - دل ها شكسته ام. ديگر آن كودكي نيستم كه هنگام آزرده شدن از يك مگس ناتوان باشم و تنها سلاحم گريه باشد. ناسزا گفتن و يقه گرفتن را ياد گرفته ام و استفاده از ابزارها و قدرت ها براي دفاع از خود و گاه براي حمله.ديگر آن كودكي نيستم كه هر حرفي را باور كنم و بتوان مرا با گفتن يك نام به بچه ي ساكت و حرف گوش كني تبديل كنند كه ساعت ها از ترس بلرزم و هرانچه را كه مي خواهم فراموش كنم...

در آمدن به اين دنيا اختياري نداشته ام با اين حال اگر روزي مرا براي اعمالي كه تحت تاثير ذات و محيط و شرايط در زندگي ام انجام داده ام پاداش و يا مجازات دهند جاي هيچ سوالي نيست چرا كه باور دارم اين دنيا را هنوز نشناخته ام.


[لينك ثابت] | توضيحات : ثبت شده توسط بيگانه در جمعه 6 اردیبهشت1387  ساعت 0:1 |

 

....


[لينك ثابت] | توضيحات : ثبت شده توسط بيگانه در سه شنبه 3 اردیبهشت1387  ساعت 3:41 |

اطرافم را نقطه های سیاه در بر گرفته است.

و من در مرکز دایره - امیدم به آن جاخالی های روی محیط است... 

 


عجیبند آدم هایی که از یک زنبور وحشت دارند ولی قدم در مکان های ناشناخته می گذارند !!!


[لينك ثابت] | توضيحات : ثبت شده توسط بيگانه در یکشنبه 25 فروردین1387  ساعت 22:3 |
در راستای عبور زمان پشه ای می گذرد

می نشیند - نیش می زند

کمی سوزش - کمی خارش -

جرعه ای خون سیراب - بر می خیزد

مدتی بعد پشه ای دیگر

مينشيند - نیش می زند

کمی سوزش - کمی خارش -

جرعه ای خون سیراب - بر می خیزد


[لينك ثابت] | توضيحات : ثبت شده توسط بيگانه در یکشنبه 25 فروردین1387  ساعت 16:16 |

ويرايش در اسرع وقت :
مي پنداشت كه بيهوده است - خيلي سعي كرد تا از اين بيهودگي فاصله بگيرد اما نمي توانست احساس بيهوده بودن با افكارش پيوند خورده بود. خوب مي دانست از ابتدا درك و فهمي متفاوت داشته است. قصد بر اين كرد تا اين تفاوت را در زندگي اش - اعتقاداتش و حتي نيازهايش غالب سازد ... سعي بر اين داشت تا متفاوت تنفس كند و متفاوت تفكر كند. قصد داشت تا از هر آنچه كه بيهوده مي پنداشت فاصله بگيرد و هرآنچه را كه با تفكراتش سازگار نبود و آزرده خاطرش مي ساخت پس بزند. هر آنچه از داشته هاي خود را كه متعلق به گذشته بود اعم از اعتقاداتش - خانواده اش - دوستانش و تمام قوانيني كه مي شناخت را بيهوده مي پنداشت آنها را پس زد. دوري از همه كس و همه چيز را برگزيد.
تنها بود . در سطح بزرگ فكر مي كرد و به ديگران نگاهي كلي داشت. خيلي وقت بود كه با كسي به صحبت نپرداخته بود چرا كه ديگران بيهوده فكر مي كردند و به بيهوده مي پرداختند پس بيهوده بودند و او قصد بر اين داشت تا از بيهودگي ها فاصله بگيرد ... تنهايي نوعي افسردگي و غم عميقي را بر روحياتش حاكم ساخت .. لبخندش زير آن احساس تفاوت داشتن چال شد. شديد تر از احساس بيهودگي احساس بي كسي و تنهايي داشت. بي احساس شده بود - نوعي خشكي و سرما با وجودش گره خورده بود ... مدت ها به همين ترتيب گذشت... از اين تفاوت خسته شد خواست تا بيهودگي ديگران را زير نظر بگيرد - جزئياتش را ببيند تا مرهمي بر درد هايش شود. تصور مي كرد اگر بيهودگي ديگران را لمس كند از اينكه متفاوت است خشنود خواهد شد و خستگي اش به در مي رود . شايد نوعي خوشبختي تلقيني؟؟؟ ديگران را زير نظر گرفت. زندگيشان را !! احساساتشان را !! طرز تفكرشان را !! دوست داشتنشان را !! كارهايشان را !! اعتقاداتشان را !! و ... نيروي قدرتمندي اگر چه وجود نداشت حامي خيال آنها بود. اگر چه محدود بودند اما لبخند داشتند - هراس داشتند - پناه مي بردند - عشق مي ورزيدند - ستايش مي كردند - مي ترسيدند - براي خوبي و بدي تعريف داشتند - چهار چوب داشتند و مهمتر از همه آرامش داشتند. اگر چه بيهوده بودند همديگر را بيهوده تلقي نمي كردند - با همديگر ارتباط داشتند و احساس بيهودگي نداشتند . اينها را ديد و بيش از پيش احساس بيهودگي كرد ...


[لينك ثابت] | توضيحات : ثبت شده توسط بيگانه در شنبه 24 فروردین1387  ساعت 17:48 |

از اون اول هم دل خوشي از افراد افسرده و بي حال نداشتم .. الانشم ندارم . حالا چي شد كه يه مدت  ( چهارده - پانزده ماهه ) گرفتار اين چنين حس و حال حماقت و جهل شديم رو الله اعلم ؟ خلاصه همه ي اينا وقتي از من فاصله گرفت كه بروبچ دستمون رو گرفتن و حوالمون دادن به دست طبيعت اتفاق دادي - آره همونجا بود كه چشم و گوشمون باز شد و علاوه بر درك اين عظمت عزمم رو يه جا جم كردم تا هفته اي يه دفه رو اقلا-كم دل به دامن طبيعت بسپارم ...  [ادامه مطلب]

...

براي ديدن تصاوير مربوطه اينجا را كليك كنيد


ادامه مطلب
[لينك ثابت] | توضيحات : ثبت شده توسط بيگانه در دوشنبه 12 فروردین1387  ساعت 3:37 |

حيوان درنده با چابكي خاصي حيوان ضعيف را دنبال مي كرد ..حيوان با تمام وجود مي دويد تا در امان باشد - زنده بماند و نفس بكشد ... قطعا زندگي را دوست داشت - و قطعا به زنده ماندن اميد داشت چرا كه از دويدن باكي نداشت - از آنچه مي هراسيد مرگ بود و درد . مي دويد بي آنكه خستگي را دريابد . لغزشي پيش آمد گلويش گرفتار دندان هايي تيز شد - چشمانش سياهي رفت و مدتي گذشت تا كاملا جان دهد . زمان گذشت تا آخرين آثاري هم كه جانوران درنده و بعد از آن جانوران پست و مرده خوار باقي گذاشته بودند توسط خاك تجزيه شود و از آن موجود چيزي نماند جز هيچ ... همنوعانش بار ها اين صحنه را مي ديدند و چون تفكر نمي كردند و چون تخيل نداشتند كنار مي آمدند .. و با اين اصل زندگي مي كردند ...

اما آن بين موجود ضعيف ديگري هم بود كه تفكر داشت و تخيل و احساسي فراتر ... موجودي كه براي بقا اميد مي خواست - انگيزه و هدف - عدالت را درك مي كرد و آن را مي طلبيد ... نمي توانست خود را با نا مساوي هاي اين جهان وفق دهد ... نمي توانست پيچيدگي ها را درك كند .. مثل باقي موجودات نيازهايش را برطرف مي ساخت تشنگي اش را با نوشيدن . گرسنگي اش را با خوردن . خستگي اش را با خفتن و ميل جنسي اش را با هم خواب شدن با يك جفت ! اما نياز هاي ديگري هم داشت . نياز پاسخ گويي به سوال هايش - نياز به امنيت - نياز به عدالت و نياز هاي بسيار دگر .. سالها گذشت تا ياد بگيرد از تخيلش چگونه استفاده كند ... قدرتي برتر به وجود آورد كه عادل بود - پناه بود - قوي ترين بود - خالق بود - و همه چيز از آن او بود ...


[لينك ثابت] | توضيحات : ثبت شده توسط بيگانه در چهارشنبه 22 اسفند1386  ساعت 3:18 |

بازی کتابای نصفه نیمه رها شده ؟! به دعوت دوست گرانمایه : ترک فهیم 

 

همیشه بازی کردن رو دوست داشتم (البته ترجیحا با هم سن و سال  و ترجیحا ترش  با جنس لطیف) ولی امان از بداقبالی اینجانب .. به هرحال  بعد از عمری یکی واسه بازی دعوتمون کرده .. بنده هم بالاخره بعد از دو - دوتا - چهارتا کردن و در نظر گرفتن شان اخلاقی - ادبی و به قول معروف اصول رادمردی و افتادگی و متانت و خلاصه صبر و استقامت و از همه ی اینا مهمتر با توجه به سن و سال داعی پیر پذیرفتم . (داعی در اینجا به معنی دعوت کننده می باشد ) 

 

...


ادامه مطلب
[لينك ثابت] | توضيحات : ثبت شده توسط بيگانه در یکشنبه 12 اسفند1386  ساعت 3:11 |

آنگاه كه چشمانم گرماي وجودت را در بر داشت دستانم نا خودآگاه براي عبور ثانيه ها باز مي ماند … قلبم مي تپيد و دستانم مي لرزيد . بارها مغز گرفتارم فرمان واكنش صادر نمود اما دستي تكان نخورد و پلكي جهش نيافت . در حالي كه هيجان چهره ات را منقبض مي كرد بي خبر از گرفتاري هايم از سكوتم مي ناليدي . در اوج گرفتاري نگاهم افسار خويشتن در دست به سويت مي شتافت و تو سر باز مي زدي ... در تمام مدتي كه تو آرام بودي افكارم از وحشت آنچه كه در پيش خواهد داشت به خود مي پيچيد و در سكوت لبهايم نعره مي زد.  نگارش : 17 دي ماه 86

 

خاک بر سر من که انقدر بد بخت بودم


[لينك ثابت] | توضيحات : ثبت شده توسط بيگانه در چهارشنبه 8 اسفند1386  ساعت 1:11 |
 

اطرافیان تصور می کنند که می دانند و من از آنها دانا ترم زیرا دانسته ام که نمی دانم .

 


[لينك ثابت] | توضيحات : ثبت شده توسط بيگانه در دوشنبه 6 اسفند1386  ساعت 17:48 |

سپندارمذگان جشن عاشقان ايراني مبارك


[لينك ثابت] | توضيحات : ثبت شده توسط بيگانه در دوشنبه 29 بهمن1386  ساعت 19:14 |

صبح جمعه - اراك - كوه سرخه - جشنواره ي آدم برفي . من - فرهاد - محسن - صبح - حليم - عدم وجود قاشق و مكان - كوچه خلوت - هورت كشيدن . 7 صبح - قله - پناهگاه - مه - هشدار - ويراژ - فاز - ناسزا شنيدن . 8 صبح - كوهپايه - جمعيت - چشم چروني - الاغ برفي - خنده - هره كردن.  9 صبح - عكس - لاس - گوله برفي - دختر برفي - الاغ برفي - دختر برفي - لاس زدن برفي - دختر برفي - هيز بازي برفي - دختر گلي - شماره گلي - دختر گلي ....

...


12 بعد از ظهر -  خيس - گلي - پياده روي مفرط تا خونه - خستگي - كوفتگي - دوش - چرت .  1 بعد از ظهر  - ضد حال - صداي زنگ تلفن - عمو له و لورده - دست شكسته - سر گيج رفته - سرو صورت زخمي - بيهوش - آمبولانس - من - بابا - محسن - فرهاد -  بيمارستان - عمو - بيهوش . محسن - گريه . من - حيرون . فرهاد - چرتو . بابا - عصبانی .

( تصاوير در ادامه مطلب )


ادامه مطلب
[لينك ثابت] | توضيحات : ثبت شده توسط بيگانه در دوشنبه 29 بهمن1386  ساعت 15:6 |

زمان گذشت ... وجود داشتنم رنگ گرفت . مدتی گذشت راه رفتن را آموختم – حرف زدن را . توانستم بنویسم – بخوانم و زمان گذشت . دویدن را آموختم – بازی کردن و راه رفتن روی لبه ی جدول را . زمان گذشت . گناه کردن را آموختم – حقایقی را که مرا می آزرد – آزرده شدن را . زمان همچنان می تاخت که دوست داشتن را آموختم – عشق ورزیدن و شکست خوردن را – آموختم که زمان می گذرد و زمان گذشت . شکستن رسوم تفکر را آموختم و دانستم گناه دروغ است – رفتن – ماندن  - بودن همه دروغ است.  مزه ی زندگی بدون چهار چوب را چشیدم – شهوت – مستی و تنفس دود را و زمان گذشت . دروغ ها را پس زدم  آموختم که نمی دانم . فکر کردم – جستجو کردم -  خواندم - نوشتم - اشک ریختم - بی پناهی را تجربه کردم و زمان گذشت دانستم که نمی دانم اما آموختم که با نادانی ام کنار بیایم - دانستم که مسیری نیست اما آموختم که به مسیر برگردم - دانستم که زمان مفهومي ندارد اما آموختم که زمان را در دست بگیرم - دانستم که بودن بیهوده است اما آموختم که به ماندن عشق بورزم .


[لينك ثابت] | توضيحات : ثبت شده توسط بيگانه در شنبه 27 بهمن1386  ساعت 2:44 |

نام داستان : دخترك
نگارش  : 1 دي ماه 86
ويرايش :       -------

پسر جوان دست هايش را هاا كرد – سرش را برگرداند و جاپاي خود را در ميان توده هاي برف تنها ديد .. دلش گرفت و به فكر فرو رفت .. خاطراتش را مرور كرد .. خاطرات چهار سالي كه به تنهايي گذشت .. چهارسال از بهترين ساعات عمرش .. چهارسال از نوجواني اش - اشك هايي را به ياد آورد كه به ياد دخترك لابه لاي احساسات تند و چهره ي درهم اش آرام گرفت .. دقايقي را كه همراه با دود سيگار در آسمان به هيچ پيوست .. ساعاتي را كه در انتظار دخترك در كوچه هاي سرد به آرامي گذشت .. و تمام حوادث ناخوشي كه در اين مدت آرامشش را سلب نمود .. تصميم گرفت تا دلايل جدايي را زير سوال ببرد - با خود انديشيد و علت را در نبود علاقه از جانب دخترك ديد. كمي مكث كرد و فرياد برآورد : اگر مرا دوست نداشت حرارت نگاهش از چه بود ؟ خاطرات گذشته برايش تداعي شد – بدنش را بر روي برف رها كرد و به ياد گذشته لبخند سردي چهره اش را شكل داد .. نگاه دخترك را دوست داشت چرا كه تمام با او بودن در خطوط چهره اش جريان داشت. با نگاهش جريان مي گرفت و با لبخندش اوج .. و گهگداري با بي اعتنايي اش تنها چيزي كه برايش باقي مي گذاشت اندوه بود .. هرگز نتوانست علاقه اش را ابراز كند واين او را مي رنجاند - چگونه مي توانست علاقه اش را ابراز كند در حالي كه دست هايش مي لرزيد و قلبش مي نواخت ! آسمان سفيد رنگ دانه هاي كوچك برف را به آرامي رها مي كرد – مدت زيادي گذشته بود و او همچنان بر روي برف دراز كشيده بود – بدنش را لايه ي نازكي از برف پوشانده بود . به آرامي بدنش را از ناحيه ي كمر بالا آورد – سرش را بر گرداند و جاي دخترك را بر روي برف خالي ديد . با دست جمله اي بر روي برف ايجاد كرد : آنجايي كه فريادها را فرياد رس نيست مرا انتظار پاسخ به سكوت بيهوده است... نگاهي به دستانش كرد كه از زور سرما سرخ شده بود - از جايش برخاست و به آرامي مسيرش را ادامه داد .

*****

دخترك سعي مي كرد تا قدم هايش را در جاپاهايي كه از قبل به جا مانده بود بگذارد تا درون كفش هايش برف نرود . جمله هايي كه بر روي برف وجود داشت توجه اش را جلب كرد:جدايي مرا در هم شكست -روح خسته و بيمارم انتظار ياري اش را داشت نه جدايي . و چند قدم آن ور تر : به راستي اگر دوستم داشت مرا به جرم ناتواني به دار مي آويخت.‌ و جمله ي دگر : كاش مي توانستم شعر بگويم و سنگيني اندوهم را در پس واژه ها ... خورشيد مي تابيد و برفها به تدريج آب مي شد . دخترك خسته شد و مابقي جمله ها را به حال خود گذاشت – لبخندي زد و مادرش را صدا زد : مامان صبر كن منم بهت برسم ...


مرتبط (نگارش : 25 بهمن 86 )
خورشيد مي تابيد . برايش آخرين بار بود - اينبار سوگندي سفت و سخت بر هرج و مرج ذهنش آينده را از پيش ساخته بود .  مي دانست که مسير بيهوده اي خواهد بود - اما چه فرقي داشت - زمان مي گذشت آرام یا پردرد خاطره اي بيش نخواهد ماند . به مقصد رسيد - بي تفاوت گذشت . مکثي کرد و دوباره برگشت - ماند . دقايق سپري شد - دخترک آمد . مثل هميشه لبخندي بر لبش - اينبار بسيار بي تفاوت - نگاهي نداشت  - شتابي نبود . نقطه اي کوچک و بسيار عميق لابه لاي درختان پشت سرش - نگاهش را از سوي دخترک بلعيد. نگاهش نيست شد - ولي قلبش مي نواخت . ترسش از آشکار شدن لرزش خفيف دستانش پسرک را برد - و افکارش لابه لاي بي تفاوتي دخترک - آن طرف خيابان - روبه روي ايستگاه اتوبوس - ماندگار شد . مدتي گذشت و تلخي چند نخل مگنا به افکارش پرش بلندي داد و حرکتش دوباره شتاب گرفت .
 


[لينك ثابت] | توضيحات : ثبت شده توسط بيگانه در پنجشنبه 25 بهمن1386  ساعت 17:31 |

یکی آش می پزه - یکی آش می خوره - یکی هم دهنش می سوزه ...

بین همه ی جونور و پرنده و خزنده و پستاندار و بی پستان و ... خلاصه توی عالم و آدم و سیاه و سفید و زرد و سرخ و آمریکایی و آفریقایی و اروپایی و ... حتی تو مجموعه ی عرب و ملخ و سوسک و پشه و مگس و حشره ... همه می تونند با جنس مخالفشون باشن ... الی ملت شهید پرور و همیشه در صحنه ی ایران.

 
تصاویر بیشتر در ادامه مطلب
 

ادامه مطلب
[لينك ثابت] | توضيحات : ثبت شده توسط بيگانه در سه شنبه 23 بهمن1386  ساعت 14:20 |

همان گونه كه طبيعت با نارنجي و زرد و آبي رنگ آميزي اش كرد – سياهي و تيرگي را براي پايانش رقم زد.  

 

...

 

گام هاي بلندش به سوي پايان ديده ام را تصوير شد . گرماي وجودش مرا به پيمودن پله هاي انديشه سوق داد . انديشه هايي نو : آيين – فرجام و شايد كمي مرگ  .. افسوس كه در آن لحظه جسارت لمس كردن – جرات عشق بازي و توان با او يكي شدن مرا تنهايي داد.

 

...

 

و در آن لحظه هرچه احساساتم بيش تر رنگ مي گرفت – زمان از فاصله ي من از مرگش مي دزديد. سر انجام خاموشي فرا رسيد و مرا با تنهايي ام تنها گذاشت و دارايي دستانم را با پوچ يكسان ... پايانش تمام احساسات ريز و درشتم را با دود همانند و در آسمان متلاشي گشت . رها شدنش اندوه را وارد شش هايم ساخت . شايد بوي لاشه اش اينگونه مي گماشت .. شايد بيني ام كم لطف بود و اگر تيرگي ديدم چشمانم. خاموش شدنش نيز پله اي به مسير انديشه ام افزود و مرا در اين جمله غرق ساخت كه همه چيز چه زود آرام مي گيرد و به قول آن شاعر چه زود دير مي شود ...


 


[لينك ثابت] | توضيحات : ثبت شده توسط بيگانه در یکشنبه 21 بهمن1386  ساعت 1:12 |

اينكه ديگه وجود نداشته باشي .فارغ از هرگونه بيم و اميدي - فارغ از هرگونه احساسي - فارغ از هر مسئوليتي - بي دغدغه - بي گرفتاري .اينكه هيچ لذتي وجود نداشته باشه - هيچ هوسي و هيچ آسودگي و هيچ عذابي . يه آرامش ابدي - يه نبودن مطلق - يه نيستي -  يه مرگ هميشگي . به اينا كه فكر ميكنم دوست دارم همين الآن يه تيغ بردارم و با يه حركت سريع همه ي خوشبختي ها رو يه جا حس كنم. به سرم مي زنه همين امشب حسابي شيك و پيك كنم .خوشتيپ - خوش بو - خوش فرم . توي جام دراز بكشم و لوله ي بخاري رو بردارم ... يه مرگ بدون درد .. يه مرگ تر و تميز - يه مرگ بدون خون . الآن خيلي داغونم - خيلي آشفته - خيلي غمگين - خيلي نفهم . به زندگي ام فكر مي كنم . صبح هايي كه بيهوده شب شد . مسير هايي كه بيهوده طي شد .سالهايي كه بيهوده گذشت .نياز هايي كه بيهوده عشق شد . از خودم لجم مي گيره ... يه موجود بيهوده - يه موجود خار و ضعيف . يكي كه ناخواسته اومده و ناخواسته بايد بره . يكي كه بين اومدن و رفتن حس هيچ كاري رو نداشته و نداره و نخواهد داشت. ديگه از بوييدن - شنيدن - ديدن -چشيدن و لمس كردن اين بيهودگي خسته شدم


[لينك ثابت] | توضيحات : ثبت شده توسط بيگانه در یکشنبه 14 بهمن1386  ساعت 12:30 |

حس كردم مرا كه ديد رنگش پريد - نگاهش لرزيد .. حس كردم در آن موقع تمام سلول هايش به من عشق مي ورزد ...

حس كردم مرا كه ديد قصد داشت بي خبر از تمام گرفتاري هايم مرا به سينه اش بچسباند تا امواج قلبش - مرا هم گرفتار كند.

حس كردم قصد داشت همانطور كه مرا به خود مي فشرد - از درون جيبم آن تكه كاغذ لعنتي را كه بر رويش مدت هاست شماره ام جا خوش كرده است بردارد ...حتما اگر شماره به دستش مي رسيد در اسرع وقت با من تماس مي گرفت و مدت ها اشك مي ريخت ..

حس مي كنم آن موقع حس دروغ گويي داشتم .


[لينك ثابت] | توضيحات : ثبت شده توسط بيگانه در شنبه 6 بهمن1386  ساعت 14:1 |

 وجودم آنقدر بي رنگ شده است كه پرندگان هم نمي بينند - نمي پرند .

شايد رنگم را پشت آن نگاه هاي بي تصوير و شايد پشت آن واژه هاي ناگفته ...

شايد تمام رنگم را در پي آن پايان هاي بدون شروع زير توده هاي برف چال كرده ام .

شايد تمام رنگ ها را با تمام آرامشي كه داشت .

در جستجوي هيچ - در پي نيست كردن گذشته تا حال - به آن مرد شياد بزرگ با تمام حقايق پيش رو باختم .


[لينك ثابت] | توضيحات : ثبت شده توسط بيگانه در شنبه 6 بهمن1386  ساعت 13:56 |

در عجبم از مردماني كه خود زير شلاق ظلم و ستم زندگي مي كنند و بر حسيني مي گريند كه آزاده زيست . (دكتر شريعتي)

 

 


[لينك ثابت] | توضيحات : ثبت شده توسط بيگانه در دوشنبه 1 بهمن1386  ساعت 20:53 |

برای ورود بر روی تصاویر کلیک کنید

الافيه ديگه ... چيكارش ميشه كرد ؟


[لينك ثابت] | توضيحات : ثبت شده توسط بيگانه در یکشنبه 23 دی1386  ساعت 12:35 |

عنوان : در جستجوي . . .
نگارش  : 19 آذر ماه
ويرايش : 
----------

18 مرتبه همراه با باورهايم خورشيد را طواف گفتم – حال چگونه است كه انديشه در مقابل باورهايم ايستادگي مي كند و خواهان برهان است ؟ خرداد86  

حال كه اعتقاداتم نيست شده است ... زندگي ديگر چه باك لمس بدنت از شهوت و عشق ؟ اما هرآنچه كه تورا زيباييست چگونه خواهي جبران كرد درد بي پناهي ام را ؟

آن زمان كه از اطرافيان مي گريختم و در تنهايي خود مي لرزيدم - با التماس خدايم را فرياد مي زدم و تمام مسير هاي پوشيده از پوچي را مي دويدم تا خدايي را بنده باشم ! در انتها عقلم خدا را منكر شد درحالي كه دلم از خدا مي گفت و وجودم نيازمند پوچ بودن در برابر يك خالق. روح خسته و بيمارم انتظار ياري اش را داشت – انتظار راهنمايي و انتظار خدايي اش را ! بعد از اين همه تلاش و سگ دو به دنبال حقيقت در حالي كه از آن بيزار شده ام هنوز هم به دنبالش مي روم با اين تفاوت كه بسيار خسته تر و تنهاتر از هر زمان ممكن  – كاش همان بودم كه به اميد رحمت و بيم عذاب خدا را بندگي مي كرد..   بنده اي ساده دل – زود باور با هزاران خيالات خوش - بنده ای که نه مي پرسد و نه مي خواهد كه بداند  – نه اينچنين گستاخ و سركش كه خوب مي داند تا لحظه ي پايان خود را مي رنجاند و نتيجه اي در نمي يابد. خوب مي دانم كه تا ابد همان خواهم بود كه خلق شده ام – همان ياغي و همان گستاخي كه غم و اندوه را در آغوش مي كشد و در حالي كه مي داند نمي داند و نخواهد دانست به دنبال حقيقت مي دود... قبل از آغاز حركتم هم مي دانستم كه خداي من از ذهنيات دور است –  حركتم آغاز يك جستجو بود – جستجويي باطل . به جستجوي چيزي كه در نزديكي ام ملموس است – در همه ي اطرافم - در اعماق درونم – در انديشه ام و شايد بيش از اين ها نزديك تر !! اما توان دركش از من سلب است – درد غريبي مرا از درون مي سوزاند – درد ندانستن .  نمي دانم اين جستجو به كجا ختم خواهد شد و مرا به كجا ها مي كشاند:شايد بندگي – شايد سركشي – شايد كفر – شايد ايمان – شايد جنون و شايد مرگ ؟

علي شريفي پاييز 86


[لينك ثابت] | توضيحات : ثبت شده توسط بيگانه در دوشنبه 19 آذر1386  ساعت 16:53 |
نام داستان :  ستاره
نگارش  : 5 تير 86
ويرايش :
      -------

در كلبه اي تنها و به دور از هيچ احساسي مي زيست .. هميشه حس مي كرد دوستي ندارد هم صحبتي و معشوقي . اتفاقي افتاد  قسمتي از سقف كلبه اش شكست و قسمتي از آسمان را هديه گرفت – كم كم حس تنهايي از او مي گريخت . شب ها را تا سپيده هنگام بيدار مي ماند تا ستارگان را تماشا كند –ستاره اي پيدا كرد – با او دوست شد– لمسش كرد و گهگداري او را فهميد.
تا ستاره فاصله ي زيادي بود- جنس هايشان فرق داشت –و ستاره مرموز بود ولي او به خوبي ستاره را لمس مي كرد – دوستش داشت و از با او بودن لذت مي برد. حرف زدن با ستاره حس غريبي را در او مي پروراند و تماشايش قوت قلبي بود . دلش براي دردهايش زنداني بود – با يافتن ستاره كم كم احساس مي كرد كه مي تواند درب زندان را بشكند. آرامشي يافت – حس خوبي داشت . روز ها سپري شد و آسمان را توده هاي ابر در بر گرفت ستاره كم نور شد تا جايي كه ديگر برايش قابل لمس نبود .گهگداري از درز ابرها ستاره را مي ديد – ستاره اش بي انگيزه بود . خود را لابه لاي ابرها مخفي مي كرد . ستاره را مي ديد و با ديدنش شب هاي زيادي را به خاطر آورد و شب هاي زيادي را بيدار ماند تا دوباره ستاره را ببيند – ستاره ي خودش را  – اما ستاره زير توده هاي ابر مخفي ماند . سالها گذشت – آموخت كه حتي ستاره ها هم فراموش مي كنند - آنها هم  سرد مي شوند و دانست که بايد تنها بماند و به تنهايي اش عادت كند- سقف كلبه اش را تعمير كرد و هميشه تنها ماند.

نام داستان : مسير زندگي
نگارش  : ارديبهشت 86
ويرايش : 
28 خرداد 86

 
تكرار را دوست نداشت در حالي كه زندگي تكرار و زندگي اش تكراري بود . مسيري رو به رو داشت هواسرد بود – اذيت مي شد . مسير پوشيده از برف - ناهموار بود و پستي و بلندي را در خود جاي داده بود . همه چيز يخ زده بود – جاپا هاي زيادي بود و مقصد هر كدام معلوم . پايان ها توجه اش را جلب نكرد – پايان از پيش معلوم را دوست نداشت . نگاهش به تكه يخي كه تصويري از زندگي اش را به دوش داشت گره خورد . نه جسارت كوبيدن پا در برف را داشت و نه در باورش قدم گذاشتن در جاپايي مي گنجيد . دست هايش را ها كرد و بي اختيار خود را بر روي برف انداخت و به آرزوهاي گرم فكر كرد . آنقدر مجذوب تفكر به گرما شد و از خود حركتي نشان نداد تا از شدت هواي سرد يخ زد - مرد و تبديل به بخشي از مسير زندگي شد . تصوير از جلوي چشمانش عبور كرد – مسير را درك كرد . حذف شدن از مسير را دوست نداشت و خود را در حال قدم گذاشتن در جاپايي يافت . با اشتياق حركت مي كرد و بالاخره به همان پاياني رسيد كه قبلا صاحب جاپا رسيده بود . برايش جذاب نبود . دستانش را دوباره ها كرد و انديشيد. از ديگران بيزار بود از زندگي شان و از مسيرهاي طي شده. ريسك كرد پاها را در برف كوبيد و از سردي برف لذت برد نمي دانست پايان راه كجاست و مسيرش به كجا ختم مي شود اما مطمئن بود كه اگر دقت كند بعدها جاپايش توسط ديگران طي خواهد شد و اين برايش لذت بخش بود.

براي مشاهده ي داستانك هاي ديگر به ادامه مطلب برويد


ادامه مطلب
[لينك ثابت] | توضيحات : ثبت شده توسط بيگانه در شنبه 3 آذر1386  ساعت 2:46 |

 

© 2008 Copyright, Bgane /  Design By ali-sharifi