|
ديري ديري ديريد ديريد دي دي دي (آهنگ پلنگ صورتي) _ جانم _ سلام - منم شهريار ! _ بازم تويي كلنگ؟ مگه بادوما به دستت نرسيد؟ _ بادوم كيلو چنده؟ سبلان رو بچسب - جور شد ! اينجا بود كه احساس كردم يه تغييراتي توي كوونمون داره شكل مي گيره - خلاصه بد جشنواره اي بود.»»» (دوشنبه) قرار بود 9 شب پل برق باشم. هول هولكي ليست حسن آقا رو چپوندم توي كوله. خيلي دير شده بود - توي آژانس كه نشسته بودم همش به اين فكر مي كردم نكنه توي كوله كشي كم بيارم؟ هر چي باشه بيست كيلو كوله بود. آخه بگم خدا تفتت بده سيب زميني و پياز و هويجت واسه چي بود؟ آخه كنسرو چشه؟ الهي خوره بيوفته به اون واشري كه بلاي جون اين درز گشاده.. »»» نيم ساعتي مي شد كه از ماشين پياده شده بودم - از كسي خبري نبود؟ نه كوه نوردي - نه اتوبوسي - نه كوله اي؟ كه ناله ي گوشيم بلند شد. دهنه رو كشيدم - داييم بود گفت هويج جان پل برق اوني كه تو روشي نيست بيا پل اينوري »»» سلام دايي جون - به به عجب ماچي! پس شهريار؟ آهان تو اتوبوسه! خوب اتوبوس كو؟ هه هه هه گفتم اين ابوغراضه چيه اينجا قد علم كرده؟ خوب آقا عرضي نيست. شما بريد به كاراتون برسيد خودم هوا شهريار رو دارم. »»» تلق و تولوق اتوبوس افتاد. توي يكي از پارك هاي قزوين توقف كرديم - يه نيم ساعتي رو واسه تخليه تفاله معده ي اهالي گروه در نظر گرفته بودن. گفتيم ما هم بريم يه حالي به معده مون بديم. »»» كارم كه تموم شد - پا شدم كمربندم رو سفت كنم كه متوجه كوون برهنه همنوردم شدم. ديواراي كوتاه دستشويي رو نگاه مي كردم كه متوجه سطح شيب دار كف دستشويي شدم. به نحوه اي كه وقتي بلند مي شدي مي تونستي از بالا دستشويي جلويي رو ديد بزني. همينطوري با نگام داشتم شيب كف دستشويي رو دنبال مي كردم كه لرز تموم جونم رو گرفت. با هراس پشت سرم رو نگاه كردم ديدم يه آقاي سن و سال رفته اي دارند از دستشويي پشت سري به بنده لبخند مي زنند. موبايلم رو در آوردم يه زنگ به شهريار بزنم ببينم سالمه يا نه؟ آنتن نمي داد. با سرعت از دستشويي زدم بيرون. جالب بود بيرون از دستشويي آنتن مي داد. »»» تمام شب رو توي اتوبوس بوديم. شهر هاي كوچيك و بزرگ زيادي رو رد كرديم. اكثر مسير رو خواب بودم ولي تابلوهايي كه يادمه به قرار زير بود: بستان آباد - دوزدوزان - سراب. تابلوي مشكين شهر رو هم خوب يادمه ولي قبل از رسيدن به اونجا يه جاده انحرافي رو پيچيديم به سمت قله. (يادم بندازيد اسامي و ساعت رسيدن به هر شهر رو از شهريار بگيرم تا توي وبلاگ ثبت كنم). صبونه رو يادم نيست ولي نهار رو توي يكي از مناظر اطراف سبلان زديم. پاي قله سوار لندور(land over) شديم و تا پناهگاه رو يه نفس رفتيم. ارتفاع 3700 - عجب پناهگاه قيقي بود - به شكل مسجد ساخته بودنش. شب رو كنار پناهگاه چادر زديم و تا صبح خواب راحتي داشتيم. »»» (چهار شنبه) دو تا قرص استوزولاميد(مخصوص ارتفاع) انداختيم بالا و ساعت 6:20 صبح پناهگاه رو به مقصد قله ي سبلان ترك كرديم. 10 صبح به قله رسيديم. يه نيم ساعتي كنار درياچه سبلان نشستيم. هوا خيلي سرد بود و اطراف درياچه رو يخ و برف پوشونده بود با اين حال حسن آقا يه شناي مفصل كرد كه همراه بود با حيرت گروه هاي ديگه مخصوصا يك گروه اهوازي. ناگفته نمونه بنده و آقا شاهين هم تا زانو رفتيم توي آب. »»» يه شب رو توي سرعين سپري كرديم. رفتیم آب گرم گاوميش گلي - خیلی باحال بود. یه ترکی به زبون خودشون می خوند و بعضی از جاها رو همه ی ششصد - هفتصد نفری که تو آب بودن به زبان ترکی همراهی می کردن. کلا در تمام مسیرهای ترک نشینی که ازشون گذشتیم اتحاد ترکها به خوبی ملموس بود. قبل ازین چیزای زیادی ازشون شنیده بودم یکی اینکه اصلا جماعت پارس رو تحویل نمی گیرن که برعکس خیلی هم آدمای مهمان نواز و خوش برخوردی بودن و یکی دیگه هم که همه ی شما بارها شنیدید و تکرار اون به جز اینکه باعث رنجش دوستان ترک میشه فایده ای نداره. (غمت رو نبینم دنیزگونش) عرض میکردم این یکی هم به جز یکی دو مورد اصلا صحت نداشت. »»» از وقتی که سرعین رو ترک کردیم مسانه ی مبارک خبر از انفجار می داد.. بالاخره یکی دو ساعتی گذشت تا آقای راننده رضایت دادن تا در یکی از همین شهر های اردبیل استراحت کوتاهی داشته باشیم. و دوباره بنده به اتفاق جمعی از همنوردان رهسپار دستشویی شدیم. آقا همین که کارمون تموم شد سرایه دار جلومون رو گرفت و خیلی محترمانه عرض کردند پولش رو ندادید؟ سید کریم حسن آقا رو مخاطب قرار داد و گفت حسن آقا ما که دو تا باد داشتیم و یه شاش خالی شما چی داشتید؟ همینجا بود که سرایه دار بنده خدا از شدت خنده چسبید به کف و گفت: آقا این دفه رو مهمون ما. این حرف سرایه دار همه ی اساتید محترم رو چسبوند به سقف و خلاصه اون روز ریدن بامزه ای داشتیم. »»» بالاخره همه ی عوامل دست به دست هم داد تا اتوبوس از این سربالایی چکیده حال بالا بره. همین که به قیق تپه رسیدیم دریاچه نئور پیدا شد. شب تا صبح آتیشمون به پا بود. اولش یکی دو ساعتی رو با خوندن ترانه های تخمی و رقص جواتی عزیزان گذروندیم و بعدشم تا صبح دسته جمعی ترانه های اصیل ایرانی رو خوندیم که در کنار بازتاب مهتاب بر روی سطح دریاچه شب به یادمادنی رو در خاطرمون جا داد. مرغ سحر - یار دبستانی - مرا ببوس - سیمین بری - شد خزان - کلاغا - الهه ناز - و .... خیلی زیبا و به یادماندنی بود... صبح ساعت 6 از شدت سرما به کیسه خواب گره خورده بودم که حسن آقا با لگد بیدارمون کرد که یا علی... بازم این معده ی لامروت بی تابی می کرد با شهریار زدیم به دامن طبیعت. یه دویست سیصد متری رو از تپه بالا رفتیم و اون پشت مشته روی یه خلبار علف نشستیم. یه مقداری ریدیم که یه چیزی از پشت بوته موته ها تکون خورد. گفتیم نکنه ماری یا عقربی باشه. استرس تموم جونم رو لرزوند. گفتم بیخیال ما که از دنیا خیری ندیدم بزار آخر عمری با خیال راحت برینیم. بعد یه مقدار دو-دوتا چهارتا کردیم دیدیم اینطوری نمیشه - پس انسانیت و روحیه بشر دوستانمون کجا رفته. حالا گیریم مار یه جا رو نیش زد حالا ما هیچی اون بد بختی که می خواد مک بزنه و زهر رو تف کنه بیرون چی؟ نه آقا اینطوری نمی شه شلواره رو کشیدیم بالا و از خیر اون سه چهار کیلو تفاله ی باقی مونده و اون تپه نوردی سیصد چهارصد قدمی برای استخراج همین مقدار گذشتیم. »»» (خیلی وقته ننوشته بودمم - الآن که حالش نیست - اگه اومد خبرتون می کنم احتمالا در ادامه همین پست ولی باقیشم اگه بخوام به صورت خلاصه بنویسم : جاده ی خلخال خیلی قشنگ بود - همش جنگل. توی همین جاده لاستیک اتوبوس از شدت ترمز های بیش از حد بر روی سرازیری ها ترکید. بعدشم رفتیم رشت و اونجا 10 دقیقه شنا کردیم. پایان....) برای دیدن تصاویر اینجا را کلیک کنید |






